زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد و پانزدهم

سلام عزیز مامان امروز 28 خرداده .... فردا سالگرد داریم .... سالگرد معجزه من .... سالگرد نمایش قدرت خدا پارسال این موقع ها بود که به بودنت شک کردم و این شک رو به حساب خوش خیالی گذاشتم پارسال فردا روزی بود که از سرکار که برگشتم بی بی  چک خریدم و رفتم و خونه .... بدون اینکه به بابات بگم رفتم دستشویی و گذاشتم ... وقتی دیدم داره خط دومش پررنگ میشه بی بی چک رو پرتش کردم و انداختم کنار ... جرات نمیکردم نگاش کنم .... اما واقعیت بودن تو بود... با جیغ اسم بابات رو صدا کردم و اومدم بیرون .. دیدم داره نماز میخونه... بعد از نمازش ...................................... اما امسال امسال من اینجا نشستم بدون تو .... ناشکر نیستم به معجزه پس...
28 خرداد 1393

نامه صد و چهاردهم

سلام عزیزک مامان امروز چهارمین روزه که از قرارمون میگذره و  هیچ خبری از هیچی نیست نه میدونم هستی و نه میدونم که نیستی حال و احوالم منو امیدوار میکنه به بودنت ولی بی بی چک‌های پشت سر هم چیز دیگه ای رو میگه همیشه همینطورم ... همیشه فکر میکنم من یکی از همه استثناهایی هستم که شاید دیر معلوم بشه که تو رو دارم ... خیال باطلی هم نیست چون پارسال دقیقا همین اتفاق برام افتاد و من یه ماه گذشته بود که فهمیدم تو توی دلمی هر چند که انگار این دنیا رو دوست نداشتی و نموندی بازم منتظر میمونم .... به خاطر من نه ... به خاطر بابات بیا
18 خرداد 1393

نامه صد و سیزدهم

سلام گل مامان از اخرین باری که نوشتم یه ماه تقریبا داره میگذره و 4 روز دیگه داریم تا وقت فهمیدن بودن یا نبودن تو این ماه خوب بود تقریبا بهمون خوش گذشت دو هفته پیش که عروسی زهرا جون بود.... مامانت حسابی خوشگل کرده بود .... دلم میخواست تو سه ماهه باشی و تو بغلم باشی ولی خب قسمت نبود... ایشالا تو دلم بوده باشی هفته پیش هم که یه سر با بابایی و مامانی و من و بابا رفتیم اردبیل پیش خاله نفیسه اونجا هم خیلی خوش گذشت... سجاد و زهرا هم دو روز اول ماه عسلشون رو شمال بودن و بقیه اش رو اومدن اردبیل چهارشنبه صبح بیدار شدیم و مشغول به انجام تدارکات شام پاگشای زهرا اینا شدیم پنجشنبه هم که همه با هم رفتیم بیرون گردش و بعد از ناهار و عصرو...
11 خرداد 1393

نامه صد ودوازدهم

عزیز دلم یک ماه دیگه بین دیدارمون فاصله افتاد خرداد ماه تو همچین روزی منتظر اعلام حضورت هستم
15 ارديبهشت 1393

نامه صد و یازدهم

اینجا منم و بابات یه بی بی چک که بابات میگه سفیده سفیده و من یه خط رنگی خیلی محو   میبینم نمیدونم رویاست یا واقعیت   *********************************************************** پ.ن: خودم میدونم که زود گذاشتم .... هنوز دو روز مونده
11 ارديبهشت 1393

نامه صد و دهم

سلام عزیز دل مامان دو سه روز دیگه مونده تا اثبات بودنت.... اما یه حسهای مبهم مادرانه منو از همیشه امیدوار تر میکنه علائمی که غالبا هر ماه همراهم هست و اغلب به علت توهم حضور توئه .. این ماه قویتر از همیشه اومده به سراغم درست مثل پارسال خرداد ماه دارم حواس خودمو پرت میکنم که به بودنت فکر نکنم و حتی نمیخواستم بیام اینجا و از حال و روزم بنویسم برات اما نمیشه این حس قدرتمند تر از اونیکه که بتونم جلوی خودم رو بگیرم و بهت فکر نکنم نذر 40 روز زیارت عاشورام دو هفته ای میشه که تموم شده ولی من ادامه اش دادم ادامه میدم تا لمس حضورت
10 ارديبهشت 1393

نامه صد و نهم

سلام عزیز دل مامان بیشتر از یه ماهه که نیومدم و چیزی ننوشتم دلم برای اینجا خیلی تنگ شده بود کلی خبرهای تازه داشتیم و روزای خوب.... هر چند که الان حالم زیاد خوب نیست ... ولی مینویسم برات از روزای خوب امسال شاید که حال خودم هم جا اومد موضوع انشای دوره دبستانمون این بود که تابستان خود را چگونه گذراندید اما من میخوام اینجا بنویسم برات که عید خود را چگونه گذراندم: عید امسال رو همش با فکر تو گذروندم و با انتظار تو... انتظاری که دقیقا فردای تموم شدن عید یعنی 14 هم به ثمر میرسید و قرار بود به من مژده بودن تو رو بده اما چه انتظار بی حاصلی 14 هم که اتفاقا پنجشنبه هم بود رفتیم بهشت زهرا و سر قبر مجتبی.... رو زمین سرد نشستم و فرداش دلدرد...
4 ارديبهشت 1393

نامه صد و هشتم

سلام عزیز دل مامان امروز دوباره از اون روزایی بود که خبر بارداری شنیدم...  خبر پدر شدن خیلی خوشحال شدم اما جای خالی تو رو بیشتر حس کردم عزیزکم دلم خیلی میخوادت دیروز رفته بودیم بی بی زبیده ..... دلم خیلی گرفت همون حال منو باباتم داشت  از چشماش و قرمزیش معلوم بود نمیدونم چیکار کنم ............ شرمنده اش هستم  
24 اسفند 1392

نامه صد و هفتم

سلام عزیز دل مامان داریم به عید 93 نزدیک میشیم ......  ششمین عید بدون تو یه سری عددها هستن که برای ادم خیلی دورن و خیلی زود به اون عدد ها میرسیم 6 سال نبودنت ........ هیچوقت فکر نمیکردم این عدد رو داشته باشم هیچ وقت فکر نمیکردم به 30 سالگی برسم و تو رو نداشته باشم ولی یه سال و نیم دیگه داریم تا رسیدن به این عدد نمیخوام از ناراحتی و غصه بنویسم الان امیدوار امیدوارم دوره جدید قرصهام رو شروع کردم .... شروعش که اصلا خوب نبود و من کلی بالا اوردم  ولی خب امروز خیلی بهترم خاله نفیسه اومده تهران و قراره تا عید بمونه پیشمون تنها اتفاق بد این روزها فوت مجتبی بود و غصه ما و خانواده اش یاد عمه که میفتم...
15 اسفند 1392